فرزند صبح

نوشته های شخصی آسیه سادات بنیادی

فرزند صبح

نوشته های شخصی آسیه سادات بنیادی

فرزند صبح

طلبه ام. خدا را دوست دارم و اندیشیدن را، پرسیدن را، چشیدن را و جستجوهای همواره.
در این دفترچه، گاهی خودگویه های ذهنم را خواهم گذاشت. از دین و دنیا و حوزه و دانشگاه و زن و خانواده و ...

بایگانی
آخرین نظرات

۱ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

دبیرستان که بودم همه فکر میکردند یک ریاضی دان خواهم شد! شیفته دنیای ریاضی بودم الان هم کمابیش و از زوایه ای دیگر هستم. اما سال آخر و آن تابستان کذایی، بین دغدغه های ذهنم و لذتها و علایقم تجرید کردم و دیدم قدرت دغدغه هایم بیشتر است.
از سوم راهنمایی با دکتر شریعتی و مطهری و علامه طباطبایی و... درگیری های فکری انها ارتباط گرفته بودم نمیدانم دقیقا کی و چطور، اما در همان دنیای کودکانه خودم را در جدال بین جناج های فکری حوزه علوم اسلامی میجستم. ریاضی و این هویت جویی با هم پیش امده بودند تا لحظه موعود! انتخاب راه. وقتی به خودم آمدم دیدم رشته ریاضی برایم شده بود عزیز از دست رفته که با تمام شوق و علاقه ام باید از کنارش میگذشتم.
یکدفعه چهره ریاضی مدرسه راهش را کج کرد و محو شد... رشته انسانی کنکور داد... دانشگاه رشته علوم قرآن رفت و حوزه خواند و... همه مات و مبهوت ماندند...
پیش از سوم راهنمایی و سرک کشیدن به درگیریهای فکری ای که گفتم، من دختر هنرمندی بودم که نقاشیهایم... شعرهایم... بزرگترها را به شکفت وامیداشت و مدرسه جایزه های مرا در دکور دفتر مدیریت میگذاشت! همه آنوقت فکر میکردند پیکاسویی چیزی خواهم شد!!
ان وسط ها هم مدتی آزمایشگاه زیست شناسی در انباری منزل درست کرده بودم....
خلاصه مادرم وقتی حوزه رفتم... به من گفت چقدر از این شاخه به اون شاخه پریدی! هر شاخه را میماندی تا الان موفق شده بودی!
وقتی به عقب نگاه کردم دیدم راست میگوید البته موفقیتی که همه میشناسند. 
وارد علوم اسلامی هم که شدم ماجرا تمام نشد، کلام و فلسفه، قرآن و حدیث، فقه ... به همه جا سرک کشیدم. 
به عقب که نگاه میکنم مرغ وحشی ناآرامی را میبینم که لحظه ای بر بامی نیاسوده است دیوانه وار به صخره ها کوبیده است با موجها درآویخته است.... و امروز گویا ققنوسکی بی بال و پر شده است که جز ردپاهایی میان راههای نرفته و زخمهایی در جان چیزی در چنته ندارد.
به گمانم حال و روز من مثل حال و روز مسایل میان رشته ای مان است که از بی سروسامانی رنگ به چهره ندارند.

پ.ن:
پسرکم این روزها با احساسات متناقضش درباره رقیب دوست داشتنی اش که داداش صدایش میکند گلاویز است. رنج زودهنگامش که در چشمهای معصومش موج میزند وجودم را به اتش کشیده است. هم پای او از آب و دان افتاده ام.

۲ نظر ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۲۷
آسیه سادات بنیادی