فرزند صبح

نوشته های شخصی آسیه سادات بنیادی

فرزند صبح

نوشته های شخصی آسیه سادات بنیادی

فرزند صبح

طلبه ام. خدا را دوست دارم و اندیشیدن را، پرسیدن را، چشیدن را و جستجوهای همواره.
در این دفترچه، گاهی خودگویه های ذهنم را خواهم گذاشت. از دین و دنیا و حوزه و دانشگاه و زن و خانواده و ...

بایگانی
آخرین نظرات

۲ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

هر از گاهی احساس میکنم ذهنم مرداب شده است! پر از باتلاقهای ریز و درشت... جایی برای فرور فتن و خفه شدن...
کافی است کمی سرت به گلهای زیر پایت گرم شود و یادت برود بیرون از این مرداب هم دنیایی است!

لذا!... هر از گاهی چیزی در من دیوانه میشود و به در و دیوار میکوبد تا از این مرداب بگریزد... و یا آنرا در هم ریزد و سامانی نو دراندازد...
این روزها هم همان دیوانه درونم... دارد دوباره قشقرق راه میاندازد... ناخن میکشد... جنگ میزند...

پ.ن:
1- روزگاری یادم می آید رود بودم...
2- میترسم از آدمهایی که در یک  "حس و حال"  فرو میروند و درنمی آیند!
3- سال اولی که آمده بودم قم، از کسی که دوست می پنداشتمش و از کنشهایی که به ناگاه از پوسته اش بیرون ریخت، بسیار ترسیدم. واکنشهایی داشتم از وحشت، که در زندگیم نادر بود. به شکلی دلخراش حذفش کردم از زندگیم، اما گویا مثل یک تجربه تلخ به دیوار ذهنم چسبیده است.نمیدانم چرا ... شاید چون رنجید!
4- نمیدانم آن دنیا من طلبکار خواهم بود یا او!؟
5- درگیر جستاری عجیب و غریبم، امیدوارم سرم را بر باد ندهد.

۱ نظر ۲۹ تیر ۹۴ ، ۱۴:۳۶
آسیه سادات بنیادی

هر از گاهی خبری از مشهد میرسد که کسی قد علم کرده و عده ای را دور خود جمع کرده و فرقه مانندی برای خودش دست و پا کرده است... معمولا افراد کم سواد و بی سواد، بخصوص از حیث سواد علم دین، دور این طور آدمها جمع میشوند.

امروز بانویی زنگ زد با کاسه چه کنم چه کنم که به داد برس زندگیم بر باد رفته...
کاشف به عمل آمد شیخ فرقه به زن دستور طلاق گرفتن از همسر را داده!! به چه جرم؟ اعتیاد مرد!!... گفته یک دقیقه ماندن با این مرد در حکم  زنا است!!
و تمام افراد فرقه را دستور به ترک رابطه با اینها داده، در حدی که دادن جواب سلامشان را هم حرام دانسته!  حتی فرزندان و دامادها را...

جالب اینجاست که حدیث هم ردیف کرده بودند برای بیچاره ... مانده بودم چه بگویم از کجایش بگویم!

قبلا هم ماجرای دکتر رفتن را حرام کردن و موبایل داشتن زن را حرام دانستن و.... هزار تفکر بیمارگونه دیگر از این جمعیت به گوش میرسید. دختر 12 ساله طفل معصوم را به ازدواج پسر 25 ساله درآورده اند. دخترک در سال دوبار باردار میشود و سقط میکند... حق دکتر رفتن هم ندارد!

در مورد زنهاشان که وضع وحشتناک است.

تقلید را حرام اعلام کرده به این بیان که من از سخن ائمه میگویم از ائمه تقلید کنید!... و خدای جمع شده... جوری که کم مانده آب خوردن بقیه را هم او تعین تکلیف کند.

خلاصه.... میپرسید حق چیست؟ حرام است ماندن با این مرد؟
میگفت من چطور در مقابل اینها بایستم و محاجه کنم ... اما بنده خدا سوادش در حد خواندن و نوشتن است و نمیشد کمکی بهش کرد! تنها بدعت بودن حرف را برایش روشن کردم و دیگر.... گریستم برای اوضاع پریشانش!

 

پ.ن:

1- خدایا به داد برس این رمه بی چوپان مانده را...

۲ نظر ۱۴ تیر ۹۴ ، ۱۶:۰۳
آسیه سادات بنیادی