فرزند صبح

نوشته های شخصی آسیه سادات بنیادی

فرزند صبح

نوشته های شخصی آسیه سادات بنیادی

فرزند صبح

طلبه ام. خدا را دوست دارم و اندیشیدن را، پرسیدن را، چشیدن را و جستجوهای همواره.
در این دفترچه، گاهی خودگویه های ذهنم را خواهم گذاشت. از دین و دنیا و حوزه و دانشگاه و زن و خانواده و ...

بایگانی
آخرین نظرات

۴ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

در جستجوی ریشه سامی رحم (רחם) در کتاب مقدس بودم به عبارت جالبی برخوردم که نگاه جنسیتی خاصی را مطرح میکند:

«  יְדֵי, נָשִׁים רַחֲמָנִיּוֹת... »1  : یدی نشیم رحمنوت!

دستان زنان پر از رحمت است!

آیه (به تعبیر اسلامی اش!) با این عبارت واضح شروع میشود و بعدش برخی عبارات سخت فهم به چشم میخورد. به نوعی توصیف این رحمت و شفقت را در رابطه مادر و فرزندانش ادامه میدهد و در نهایت به نوعی زوال دختر قوم اشاره میکند. در نگاه اول به نظر میرسد میگویدزن از مجرای این شفقت و رحمت دچار تخریب یا زوال و نابودی است، حالا این زوال و نابودی چیست؟ منظور زوال جسمی و مادی است یا زوال ذاتی و حقیقی؟... که خب به نظرم باید برای فهم دقیقش بیشتر کتاب مقدس را زیر و رو کرد.

اما از نگاه زبان شناسی هم آیه جالبی بود، اکثر واژه ها از ریشه های قدیم سامی هستند که در عربی هم هنوز وجود دارند، ید، نساء ، رحمة...

اما جالبتر از آن رحمت بودن دختر و برکت بودن پسر در فرهنگ عربی است که در متون دینی هم راه یافته است شاید بتوان گفت این آموزه ای دینی از میراث فرهنگ سامی است در عربی!

در میان فقهای متقدم یک قاعده مانندی مطرح بوده است به این مضمون که آنچه در کتب مقدس پیشین و یا حتی به طور کلی در شرایع الهی پیشین آمده و توسط قرآن و روایات نسخ نشده است طبق قاعده استصحاب، در شریعت اسلام هم جاری خواهد بود.
این سخن هیچگاه به میدان عمل به کار نیامده است تا کنون، اما به نظرم سخن پرکاربردی خواهد بود اگر کتاب مقدس لااقل در حد متون فقهی در حوزه علمیه واکاوی شود.

چه کنم که جوانی است و آرزومندی.

 

پ.ن:

1- بخش 4 از کتاب مراثی، فراز دهم

2- نوزوز است و شوق سفر دارم به آب و خاک خانه مادری...

3- البته آن قاعده را در ساختار کنونی فقه سخت بتوان در مباحث فقهی به کار گرفت، فعلا در مسایل غیر فقهی بخصوص تفسیر قرآن و یا با خوشبینی بتوان در حوزه تحت سلطه «تسامح در ادله سنن» ،  فضای طرحش را یافت.

۱۱ نظر ۲۶ اسفند ۹۴ ، ۱۳:۴۹
آسیه سادات بنیادی

دیشب نیمچه بحث و سخنرانی ای داشتم در جمعی از بانوان در باب دشواری های فهم قرآن در مسایل زنان!... حتی سنتی ترین آنها در عمق جان خود رنجی سراغ داشتند از آنچه تصویر زن را در دین شکل داده است.
و تمام تلاش من این بود که جمع را متوجه "فهم" و "انگاره" بودن بسیاری از آموزه ها کنم و اقوال مختلف را  بگویم تالااقل ترس مومنانه از تجدید فهم را بتارانم.
رنجی آشنا و مشترک در چشمان همه نمایان بود حتی آنها که میکوشیدند آنچه منتسب به قرآن و اسلام است را منزه سازند. جوانتر ها که شوری در سر داشتند و جسارتی در بیان. و هر آنچه را به نحوی فروکاهی ناعادلانه زن میدیدند فرومیکشیدند.
واقعیت این است که بخش عظیمی از انگاره های منتسب به دین و اسلام و قرآن در باب زنان را باید بار دیگر واکاوید. نه از این باب که ظلم به زن است، بلکه از باب لزوم تجرید آموزه های دین(به معنای متون دینی(قرآن و کتب مقدس پیشین)) از میراث گفتمانهای حاکم طی قرون و اعصار... بالاخص گفتمان پیچیده و هزارتوی جنسیت.
این لطف به زن نیست، خدمت به متن دینی است.

پ.ن:
1- پسرم بدجور بابایی است. بانویی گفت من باسیاست بوده ام که چنین شده، ندانسته بود همسرم مرد! است.
2- همسرم... تا عمر دارم قله تحسین و ستایش من است.
3- رنجی است برای خودش که فقط به خاطر زن بودن کسی در چشمهایت نگاه کند و  بگوید از من کمتری!! کسی که سرتاپایش به یکی از کاغذهای مچاله توی سطل زباله ات نمی ارزد! (اتفاقی که برای هر زنی که در عالم اندیشه قدم گذاشته است کمابیش رخ داده است.)

۱ نظر ۱۴ اسفند ۹۴ ، ۱۰:۱۱
آسیه سادات بنیادی

شاید نابرابری به اصل تلازم وجود و وحدت برمیگردد. به محض وجود یافتن چیزی غیر از دیگری هستیم!
به محض کنش کردن امری غیر از دیگری را وجود بخشیده ایم. هر چه میگذرد این آویخته های همواره مان بر نابرابری مان با دیگران می افزایذ. واقعیت این است که ما غیر از دیگری هستیم.
اما همواره خواهان برابری هستیم. گویا برابری ارزش مقدسی است که انکار آن زشتی به بار می آورد.
گویا بر آنیم که آن نا برابری رسن که در اصل وجود ما ملحوظ است، غیر از نابرابری ارزانده(1) است که صاحبان خواسته های برتری جویانه ما را به چوب آن میرانند!

جنسیت به معنای لغوی فارسی آن یعنی زن بودن و مرد بودن، از سویی واقعیت نابرابر ماست و از سویی ارزش انگاشته شده ای است که اموری زاید بر واقعیت را از خواسته های آشکار و نهان به عاریت گرفته است.
خواستهایی که خواستهای جدیدی را در مقابل خود بر آشفته است و در همآورد این دو لشکر، آنچه تمییزش بلبشویی از خلط و مغالطه آفریده است جدال واقعیت و ارزانده هاست. برخی میخواهند همه برساخته ها را به خلقت و طبیعت نسبت دهند و برخی میخواهند واقعیت متفاوت خویش را به سودای برابری هیچ انگارند.
جنسیت از کجا تا کجا واقعیت و از کجا مخلوق کنشهای فرهنگ است؟


پ.ن:
1- ارزانده!: این از واژه سازی های زبان گنگ من است. میخواهم ارزش نگویم.

2- اگر دوباره به دنیا بیایم و به خودم واگذارند هرگز از لذت شوق انگیز زن بودن نخواهم گذشت!


پ.ن2:
1- بوی بهار در فضا پیچیده است. 

2- جوانه های ریز و درشت که با وجود بضاعت اندک آب و خاک قم از هر گوشه و کنار حیات را به رقص آورده اند و به نداشتن پوزخند زده اند... روحم را بی تاب میکنند...
3- یکی دو سالی میشد کسی عاقل اندر خل و چل نگاهم نکرده بود... دیروز راننده تاکسی که خانم بسیار جدی و باجذبه  ای بود وقتی گفتم در جاده خالی اول بلوار آوینی نگهدارد تا شکوفه روی زمین که در گوشه ای دمیده بود را نگاه کنم و دقایقی منتظر ماند تا این تماشای دیوانه وار من تمام شود... مدتی نمیتوانست عاقل اندر سفیه نگاهم نکند... میخواستم بگویمش پخخخخ!! 
4- خواهرم میخواند م دیوانه ادواری... بهارها دیوانه میشوی... به گمانم راست میگفت.

۰ نظر ۱۱ اسفند ۹۴ ، ۱۰:۴۹
آسیه سادات بنیادی
یادم می آید در اولین کنجکاوی های دوران نوجوانی ام، به این عبارت برخوردم که انسان مدنی الطبع است!
آن موقع این عبارت برایم خیلی قلمبه سلمبه بود و از فهمیدنش کلی ذوق کرده بودم، اما این روزها گویا از این ظاهرا واقعیت گله دارم: آخر چرا اینگونه در هم تنیده ایم؟؟؟
شاید این سوال پرسشی باشد از این باب که چرا قابمله گرد است؟ چرا گوشتکوب قلمبه است؟
اما واقعیت برای من این است که هر چه مینگرم در این مدینه طبایع گاه حتی جایی به اندازه یک وجب هم برای خودم نمیابم!
نمیدانم این همه طبع ها و خلق و خو های ناهمگون چگونه با این طبع مدنی بودن کنار آمده اند؟؟ حکمت این در هم تنیدگی ما انسانها و تمام ساحات وجودمان با "با هم بودن" چیست؟ 
نمیدانم سرش چیست اما فعلا این مدنی الطبع بودن من شمشیر دولبی شده است برای من

پ.ن:
مادرم این شعر را زیاد میخواند: دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد... سعادت آن کسی دارد که از تنها بپرهیزد!
۱ نظر ۰۲ اسفند ۹۴ ، ۱۴:۳۸
آسیه سادات بنیادی