فرزند صبح

نوشته های شخصی آسیه سادات بنیادی

فرزند صبح

نوشته های شخصی آسیه سادات بنیادی

فرزند صبح

طلبه ام. خدا را دوست دارم و اندیشیدن را، پرسیدن را، چشیدن را و جستجوهای همواره.
در این دفترچه، گاهی خودگویه های ذهنم را خواهم گذاشت. از دین و دنیا و حوزه و دانشگاه و زن و خانواده و ...

بایگانی
آخرین نظرات

۱ مطلب در مهر ۱۳۸۸ ثبت شده است

خمیر مایه ی تمام فرایندهای زندگی ما و به تعبیر من یکای کنش در ما شاید ارتباط است...
گویا خدا ما را با چیزی به نام ارتباط خمیر کرده است...
استعدادها و فرصتهای خوبی همه جا هست..
اما مشهد است و این فرهنگ موزاییکی عجیب و غریبش...
یک سال است که......
خداییش این سیستم که من میبینم حال عصب دارد!
قادر به آمایش خود و استعدادها و فرصتهایش نیست.... حتی گاهی خود ویرانگری دارد...
بیش از هر چیز تعریف ناشدگی و ضمنی بودن همه چیز دیوانه میکند آدم را...
بنده هم که کلا همین جوری اش دیوانه هستم چه برسد که در چنین سیستم هر هر کی ای قرار بگیرم...
لذا خودم هم نخودی هستم در همین ملغمه...
خلاصه....
حرف زدن از آرمان در سیستمی که حتی قادر به تعریف هدف نیست مضحک به نظر میرسد...
آدمهای که دل به قامت رعنای آرمان دوخته اند در این سیستمهای بیمار مثل مرغ سرکنده میمانند که رنگ به رنگ شدن بال و پر اعصابشان تراژدی دردناکی است برای سوختن ....



پ.ن:
1-ظاهرا پایم در باتلاق مشهد فرو رفته حالا حالاها.... خلاصه گیر کرده ام همچون آهو در عسل!!
2-خلاصه باز جوش آورده ام... و این بار امیدی به بخار نشدنم نیست ...
     از این بام هم پریدم!
4-زندگی بنده هم که شبیه طوفانی شده است در قله ی کوه! ...
    هم دیدنی است  هم حراس انگیز...
5-و امابعد ...
        چه لذتی دارد بودن!...
        پنجه در افکندن... نه با دیگران... با خود....
6-بناست آدم شوم... (....)

۰ نظر ۳۰ مهر ۸۸ ، ۱۳:۲۸
آسیه سادات بنیادی