فرزند صبح

نوشته های شخصی آسیه سادات بنیادی

فرزند صبح

نوشته های شخصی آسیه سادات بنیادی

فرزند صبح

طلبه ام. خدا را دوست دارم و اندیشیدن را، پرسیدن را، چشیدن را و جستجوهای همواره.
در این دفترچه، گاهی خودگویه های ذهنم را خواهم گذاشت. از دین و دنیا و حوزه و دانشگاه و زن و خانواده و ...

بایگانی
آخرین نظرات

۶ مطلب در مهر ۱۳۸۷ ثبت شده است

عجب دنیای بی حساب کتابیه!
وقتی زمزمه ی تغییر بر میخیزد.... معلوم میشود ماست خرد جمعی این جامعه ی خدازده ی ما چند من کره داره!!!     /ببخشید/

معلوم میشود قضاوتهای فرهنگ رو به اضمحلال ما چقدر هوشمندانه است!
معلوم میشود کی به کیه!!

وقتی اوضاع همانطوری است که بایسته های خودساخته و عموما اعتباری جامعه میخواهد ، تو یک فرشته ی پاک و معصومی که بهتر از تو پیدا نمیشود... اعلی علیین...
اصلا هم مهم نیست که تو هیچ قصدی در بزرگداشت خیلی حرفهای مفت نداشته ای!!!... به هر حال بهتر از تو نیست... چون دختر خیلی خوبی هستی!...
منظور از "خوب" را هم که میدانید ... بله... چیزی شبیه گوسفند است...

فقط کافی است پایت را بگذاری روی دم یکی از این غولهای اعتباری ... تابوها را عرض میکنم....
خدا به دادت برسد... بل هم اضلی میشوی که بیا و ببین!!

چی شده؟ هیچی فقط حضرتعالی منش متفاوتی برای زندگی کردن داری...

تصمیم هایت را از تابوها اجازه نمیگیری!!

خودت هستی و آنطوری که عاقلانه میبینی زندگی میکنی.... حوصله ی بازی اضافه نداری ...

میخواهی بر اساس چیزهایی زندگی کنی که عین حقیقت و واقعیت میبینی شان....
نه قراردادها و تشریفات برخواسته از پیش فرضهایی که خیاط باشیهای سر کوچه و بازار هر روز تولید میفرمایند!!

دارم کم کم به این نتیجه میرسم که فات الایمان و الاخلاق فوتا...  الفاتحه مع اخلاص و الصلوات!!!

انگار معلوم نیست بالاخره چی باید خوب و بد یک چیز را تعیین کند؟

اصلا مبنای خوبی و بدی قراره چی و کی باشد؟ مبنا باید داشته باشیم اصلا یا خیر؟

مخلص کلام!!....

تکلیف مارو معلوم کنید!!

ما از چند تا خدا قراره حساب ببریم؟

کلا همه قاضی تشریف دارند و قسم حضرت عباس خورده اند که پرونده ی اعمال همه رو تا قبل از بر پایی قیامت رتق و فتق بفرمایند که خدا نکرده نعوذ بالله خدا به زحمت نیفتد.... بیچارگی اینجاست که استعدادش را هم ندارند!

ماشاالله همینطوری ریخته اند و منتظر مجرمند که پرونده اش را بپیچند... جرم را هم که الحمدلله نه معلوم است کی تبیین کرده و نه کی اثبات!

خداییش ما ایرانی ها عجب پامون از گلیم خودمون درازتره.... پای ذهنمون ... افکارمون... رفتارمون ... بخصوص گفتار مون ....

انگاری کلا با ‹‹ دخالت ›› فی امور الخلقملازمه ای ذاتی داریم...

نه از عفت ذهن خبری است نه عفت رفتار و نه عفت گفتار و .... خلاصه میبخشید عجب هیولاهایی هستیم خیلیهامون........

این جور که عقل ناقص ما رصدش افتاده ، ما نیاز به یک انقلاب اخلاقی داریم... بنیادین!!

 

 

پ.ن:

۱-تازگی ها پایم رفته روی دم یک تابو! در حال اضل شدن هستم!

آخه یکی نیست بگه بذارید ملت زندگی شونا کنند... بیچاره کردید مارو از بس بردید بالا اوردین پایین!!!.. هم اون عاج فیلتون عذاب ما بود هم این قضاوتهای گستاخانه!!!

آدم همین زمینی ساده است که میخواهد چند دقیقه حس کند هستی رو!

حالا مگه میگذارند؟

۲-شرمنده ببخشید واژه ها خیلی پاستوریزه نبودند!

غلظت زبان را به بزرگواری خودتان ببخشید... ما هر چه میخواهیم در کوره مخلد باشیم نمیگذارند!!

۳-استغفرالله!

۴-در مورددزدی در محله ی خودهم خواهم نوشت! البته اگر به سرنوشت بلوغ دختران و هزار موضوع دیگر که قرار بود بنوبسم دچار نشود!

۰ نظر ۲۸ مهر ۸۷ ، ۰۳:۱۹
آسیه سادات بنیادی

گاهی وسط شلوغی و بگیر و ببند یهو میبینی جنازه ت جلو پات افتاده!

تو کی هستی؟ اون کیه؟

نمی دونی!

۰ نظر ۲۳ مهر ۸۷ ، ۲۰:۳۰
آسیه سادات بنیادی

یکی شبیه من!چند وقتی است عاقل تر شده ام!
از وسیله ی نقلیه ی عمومی استفاده میکنم!
گاهی شاهد صحنه های جالبی توی اتوبوس هستم...
گاهی خیلی جذاب و دوست داشتنی..
چند روز پیش توی اتوبوس دختر عجیب و غریبی با مادر و برادرش روبروی من نشسته بودند...
به نظر میرسید از روستا یا شهرستان اومده باشند ...
دخترک خیلی طبیعی میخواست از پنجره ی اتوبوس برود بیرون!!!!
من داشتم ذوق مرگ میشدم از هیجان....
همینطوری از درو دیوار بالا میرفت....
بیش فعال نبود...
باهاش ارتباط گرفتم... سالم بود...
فقط انرژی داشت ازش سرریز میکرد...
راستش یه ذره یاد خودم افتادم...
مادرم تعریف میکنند که اصولا بنده از پنجره ترجیحا رفت و آمد داشته ام!!

ولی دیگه نه اینقدر!! این دخترک خیلی از من حرفه ای تر بود...
از پنجره ی به اون بلندی اتوبوس داشت میرفت که عبور کند!!
مادرش هی میخواست یکجا بنشونش و نمیتونست....
بعد از اقدامات پیشگیرانه ی مادر مکرمه ، بالاخره از پروژه ی هیجان انگیز خروج از پنجره!! منصرف شد ولی چشمتون روز بد نبینه...
صندلی خالی بود ها... ببینید توروخدا کجا رفته نشسته!!....
مادر صبوری داشت! 

۰ نظر ۱۹ مهر ۸۷ ، ۰۸:۴۷
آسیه سادات بنیادی

عیدتون مبارک!

زن!

بعضی به شدت مایلند در چهارچوب اشیاء آشپزخانه و.... جستجویش کنند...

پیگرد فرمایشات بعضی! تصمیم گرفتم از آشپرخانه هم بنویسم....شاید زن را به تصویر بکشم!!...

باز خدا خیرشون بده در کارکردها در جستجوی زنند...  بعضی که...

پرسیدم: زن چیست؟

با یک ژست مثلا عارفانه گفت: کدبانو!

پرسیدم کدبانو چیست؟

گفت: با غذایش انگشتهامو بخورم! همه چیز خونه برق بزنه!

البته بوی پیاز داغ هم نده!

غر هم نزنه!

کمی سوال پیچش که کردم گفت: زن ریحانه است ... لیست بقهرمانه!..

بگذریم که قهرمانه رو هم قهرمان!! ترجمه میکرد!

................. و من یاد معده افتادم و دال عدس!

وقتی قاضی معرکه و طرف دعوا یکی باشه از این بهتر نمیشود...! بیچاره آنطرف دعوا ...دال عدس!!

دال

پ.ن:
۱- امروز هم دال عدس پخته بودم !.... یاد زن افتادم!

احتمالا هنوز به کمال نرسیده ام چون نمیدونم چرا یه ذره مزه ی حلیم میداد!

اما عکاس بدی نیستم! اگر به دامن زنانگی در ذهن بعضیا نگیرد!
۲- این روزها سرم شلوغ است کمی مثل همیشه!
۳- سوء تفاهم نشود با هنر تدبیر منزل مشکل ندارم بلکه ضروری میدانم برای هر آدمی.
مساله حصر زن در چنین چیزهایی است!

۴- مظلوم بلوغ دختران!.... ماجرا دارد!

۵- در قرن ۲۱ هستیم و هنوز.....

۶- خلاصه دال عدس!!

۰ نظر ۱۲ مهر ۸۷ ، ۱۲:۰۶
آسیه سادات بنیادی

 خیالم بود دریایم

          خیالم بود طوفانم

ولی انگار صحرایی

                 میان مرگ و تنهایی

                                    پریشانم.......

چه دریایی؟

          چه طوفانی؟

بیابانم!

        نه!....

            مشتی خاک بی جانم

                          میان مرگ و تنهایی

                                             پریشانم.......

 

 

پ.ن:

۱-گاهی همه چیز سکوت میکنند حتی رنگها...

این دور و زمونه آسمان هم سکوت که بماند... قهر میکند....

۲- دیروز تقریبا اولین روز کاری جدید بود.

خانم غاده همسر شهید چمران توسط یک شبه تشکل دعوت شده بودند. چند دقیقه ای تو جلسه شون نشستم! چنان صمیمی مصطفی مصطفی میگفتند که آدم تو دلش لاله غنچه میزد... 

۳- فهیمه کوچولو که آبله مرغون داشت یادتونه؟ کوچکترین عضو خانه دختران!

دیروز بازم در اغوش مادر، دوان دوان برای شرکت در جلسات فرهنگی حضور به هم رسونده بود !

 

 خانم     فهیمه


 ۴-رمضان هم دارد میرود.... نه! ... میگریزد... 
۵-  میبخشید به قول رفقا منفی میزنم چند وقته!

۰ نظر ۰۸ مهر ۸۷ ، ۰۱:۴۹
آسیه سادات بنیادی

سکوت کن

و تماشا!

رقص شدن را

در لحظه های کودکی ذهن مان

و انفجار معانی

بودن یا نبودن

مساله این نیست

چگونه بودن!

تمام مساله است

می پرسیم

با تمام دانش محدود خویش

و خیالی سرکش

که بر قامت ندانستن

بالا میرود

و خلق میشود

آهسته

بی صدا

هیس س س س ...!

 

پ.ن:

۱- در مورد بلوغ دختران ، در جستجوی کتابی هستم از حاج خانم صفاتی که یه سری استنادات اونجا داشتند که توی حافظه م نمونده. یک پدر آمرزیده ای پارسال ازم امانت گرفت و رفت که بیاد!... چند سال پیش چاپ شد و دیگه تجدید چاپ هم نشد... حالا قراره دختر خود حاج خانوم بفرستند برام به اضافه ی یه سری مکتوبات دیگه...

۲- کی باورش میشه سه بار معجم المفهرس ، یکی دوبار عهدین و.... رو من خریدم و ملت علاقمند به پژوهش در قرآن و ادیان امانت بردن و .... الوداع تا روز قیامت! ...

تصمیم گرفته ام از این به بعد خواستم کتاب امانت بدم ، اسم و تلفن و آدرس و ودیعه بگیرم.... 

۰ نظر ۰۲ مهر ۸۷ ، ۱۸:۵۵
آسیه سادات بنیادی