فرزند صبح

نوشته های شخصی آسیه سادات بنیادی

فرزند صبح

نوشته های شخصی آسیه سادات بنیادی

فرزند صبح

طلبه ام. خدا را دوست دارم و اندیشیدن را، پرسیدن را، چشیدن را و جستجوهای همواره.
در این دفترچه، گاهی خودگویه های ذهنم را خواهم گذاشت. از دین و دنیا و حوزه و دانشگاه و زن و خانواده و ...

بایگانی
آخرین نظرات

۳ مطلب در مرداد ۱۳۸۷ ثبت شده است

مثل همیشه در بلبشویی از موضوعات قرار دارم!
فکر میکنم دیگه این واقعیت اجتناب ناپذیر رو برای زندگی خودم پذیرفتم هر چند بیشتر مشتاقانه کنجکاوم تا تحلیلی علت و معلولی از این کلیت همیشگی ‹‹حدس›› بزنم.
بیشترین حجم این بلبشو برمیگرده به دیالوگ متوحش من با محیطم که وجه غالبش "فرهنگ"ه.
بعید میدونم هیچ وقت بتونم نگاهم رو از وقایع فرهنگ محیطم بردارم. حساسک های ذهنم رو تحریک میکنند. حساسکهایی در قلمرو و بازه های مختلف.
از چالشهایی که با فرهنگ غالب جامعه مون،در ارتباط با تشکیل خانواده باهاشون پنجه در انداخته ام (در انداخته ایم!) بعدا خواهم نوشت.چه فاتحانه چه مغلوب.
مطالعه ای است برای خودش!
و اما بعد!
چند وقتی است یک اردوی حجیم و وسیع در حال برگزاری است. چندین هزار نفر از فعالین جوان (18 تا 25 سال) کانونهای فرهنگی هنری مساجد که زیر نظر ارشاد فعالیت میکنند به صورت دوره ای به مشهد آورده شدند تحت عنوانهمایش اندیشه های آسمانی.
من پروپوزال این طرحو ندیدم ولی اونطور که از اسم و واقعیت این طرح میلیاردی برمیاد ، هدف انتقال انقلاب وار نگرشهایی به کانونهای مساجد سراسر کشوره. یه جور تغذیه ی فکری جنبش گونه و وسیع در مقیاس کشوری.
افراد در بستر زیارت و سفر مخاطب حجم زیادی فراخوان فکری قرار میگرفتند. و در کنارش یه سری کارگاههای آموزشی هم که بیشتر نگاه روشی داشت برگزار میشد.البته تقریبا در حاشیه.
بچه ها بعد از کلی سخنرانی گوش کردن وقتی میومدند کارگاه انصافا دیگه ذهنشون جا نداشت!
نمیخوام نق بزنم و غیرمنصفانه همه ی تلاشها رو انکار کنم! اما سوالاتی دارم!
این اردو دقیقا چی بود؟یک حرکت فرهنگی اجتماعی یا یه بیلان کار پرهزینه؟
هزینه ی قریب به دو میلیارد این اردو در قبال این کارکرد چقدر توجیه عقلانی و فنی داره؟ 
آیا به اندازه ی این هزینه ی سرسام آور،مطالعه پشت این طرح هست؟ یا همه ی کیفیت تئوریک رو باید در سخنرانی اساتید جستجو کرد؟
هر چند عملکرد بومی مسولین امر واقعا افتضاحه ، وپاسخ این حرف که چرا به استانها سپرده نشد ناگفته معلومه ، اما مساله ی عملکرد بومی بودجه ها با این طور طرحهای ملی حل میشه؟
و واقعا اگر مسولین بومی نیازهای دانشی و روشی فعالان فرهنگی رو تامین میکردند هیچ انگیزه ای در مسولین برای برگزاری چنین اردویی ایجاد میشد؟
مگه اینکه دل کسی برای تفریح جوونها سوخته باشه! اونم میلیاردی!
بگذریم از محتوای فراخوانهای فکری که چقدر بر اساس اولویتهای مورد نیاز هست، نیست ، بود یا نبود!!
چیزی که به نظرم میرسه و مشهوده اینه که نوعی تقویت دانش دینی فعلا در اولویت انگیزه ی مسولینه!  اما آیا اولویت نیازهای ‹‹ فعالیت فرهنگی ›› در جامعه ی ما اینه؟
آیا ما به سمت یه جور متهوع و دلزده کردن نمیریم؟
آیا این بودجه باید اینطوری خرج میشد؟
وقتی این دغدغه ها خیلی توی سرم داد و بیداد راه می انداختند که یه سری از شرکت کنندگاه اردوسر صحبتو باهام باز میکردند و حرفهاشون گاهی عرق سردی به تنم می نشوند!
نه به این خاطر که وای چرا اینطوری فکر میکنند! بلکه از این بابت که مسولین ما کجایند؟؟ 
آیا مطالعه میکنند واقعیت های فرهنگی ای رو که وجود دارند؟؟ آیا این فعالیتها با چشم بازه یا...؟
معمولا روز آخر کارگاه یکی از بچه ها بهم اعتماد میکرد و سر صحبتو باز می کرد . حرفهایی از وضع و حالش در اردو میگفت. قریب به 80 درصد از دلزدگی ها و خستگیهاشون گفتند که در اردو پیدا کرده اند از فضای مذهبی! بقیه هم آروم آروم سر درد و دلشون باز می شد و ...

پ.ن:
۱- شب است و سکوت است و ماه است و .... و من!
۲- سفر کوتاهی به قم داشتم ، سفرنامه ای داشت بعدا میگذارم!
۳- یه مجموعه ای رو سابق نوشته بودم برای یک دوره آموزشی ، استادی پیشنهاد فرمودند کتابش کنم، نکردم. امروز هم یکی گفت کتابش کن حیفه!...
کسی در ذهنم عصبانی فریاد کشید... این اولین حیف این بلبشو نیست!
۴- میلاد مصلح بر آرزومندان صلاح مبارک!  (بی خیال همه ی سین جیم های کلامی)

۰ نظر ۲۷ مرداد ۸۷ ، ۲۱:۴۲
آسیه سادات بنیادی

خبر ازدواج دوتا جوون طلبه ی فعال که هر کدوم به یه خازن انرژی میمونند توی این هفته ی اخیر حسابی منو ذوق زده کرد…

بخصوص که همون اولی که دوتایی شونو همینطوری کلی شناختم حس کردم باید دنیایی بسیار شبیه به هم داشته باشند و میتونند مسیر طولانی ای رو با هم بدوند!... رفاقتی و رقابتی!

و زندگی چیزی نیست جز همین دویدن های همواره !

و دویدن  نیست مگر چشیدن  پا و جاده و کوله و .... رفتن!

همینجا رسما به دوتایی شون تبریک میگم آغاز پروژه ی بی نظیر یکی شدن رو !

آغازتان پر انرژی!

حرکتتون پیوسته و همواره...

و خستگی ناپذیر باشید.

 

۱-

ماجرای گربه گیری رو که یادتونه؟ رئیس... ف.ع! ... بله!

۲- هرچند گمون کنم سید ماجرا هم  از ایشون کم نمیارند!

۳- عجب پیوند بارونی بود ماه رجب امسال! توی خانه ی دختران که 4 تا ازدواج داشتیم.

۴- با ارزوی موفقیت برای همه ی خانواده های جوان جدید التاسیس! مهندسی ش یادشون نره!

۵- ضمنا شیرینی فراموش نشه!

۰ نظر ۱۳ مرداد ۸۷ ، ۰۹:۲۸
آسیه سادات بنیادی

زندگی اتفاق ساده ای است! با جسمی زمخت و روحی شورانگیز!

دویدن است پیاده تا افق های دور دست... که همیشه دور دست میمانند!

و تو همیشه در نوسانی مثل یک پاندول.... تصویرها کوچک و بزرگ میشود در ذهنت...

بخصوص تصویر خودت!

گاهی اصلا گم میشوی..... و تا پیدایت میشود دنیا دگرگون است!

خیلی ساده است و تو پیچیده اش میکنی.... نمیدانم چه ت میشود گاهی که هرج و مرج میشود...

یک اتفاق ساده به هم میریزدت و لابد بعد گوشه ای می نشیند و به حجم کوچک تو میخندد!!

تو هیمن موجود کوچولو و ساده ای که صبحها اگر صبحانه نخوری رنگت میپرد! معده ات قار و قور میکند... اگر یکی عروسکت را بردارد بر می آشوبی و جیغ میکشی! و شاید موهایش را هم!

اگر کسی اخمت کند دلت می رنجد! اگر کسی لبخند بزند ذوق میکنی!

اگر باران ببارد خیس میشوی و میچایی.... کمی راه بروی خسته میشوی....

باد بیاید خاک میرود توی چشمهایت و اشکی خشک و بی احساس از آنها روان میشود ....

گرد و خاک شود نفست بند میآید...

سرد شود سرما میخوری... گرم شود آسم آلرژیکت عود میکند....

چند روز ندوی جا میمانی....

تمام اتفاقها میخواهند به یادت بیاورند که چقدر کوچک هستی...

تمام اتفاقها میخواهند به یادت بیاورند که زنده ای!! یا شاید خبر بدهند که مدت هاست مرده ای!

تو همین موجود کوچولوی ضعیفی....

دقیقا همین کوچولوی ضعیف... که گاهی بدجور بزرگ میشوی!

با پای پیاده و مشتهای خالی.... که روزی به تنهایی و در سکوت خواهی مرد...

نمیدانم گاهی چه ت میشود که مثل مرغ سر کنده پر پر میزنی...

دقیقا مثل الان که به هذیان افتاده ای!

دلم برای کودکی هایت تنگ شده است!

 

بگذار صادقانه بگویمت:

وَالْعَصْرِ! ... إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍ.... الّا.... !

 

 

پ . ن:

۱- إِلَّا الَّذِینَآمَنُواوَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِوَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّوَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ!...بِالصَّبْرِ!...بِالصَّبْرِ!...

۰ نظر ۰۶ مرداد ۸۷ ، ۱۸:۲۵
آسیه سادات بنیادی