فرزند صبح

نوشته های شخصی آسیه سادات بنیادی

فرزند صبح

نوشته های شخصی آسیه سادات بنیادی

فرزند صبح

طلبه ام. خدا را دوست دارم و اندیشیدن را، پرسیدن را، چشیدن را و جستجوهای همواره.
در این دفترچه، گاهی خودگویه های ذهنم را خواهم گذاشت. از دین و دنیا و حوزه و دانشگاه و زن و خانواده و ...

بایگانی
آخرین نظرات

۵ مطلب در بهمن ۱۳۸۷ ثبت شده است

23م بهمن ، چهارشنبه ساعت 3 عصر ، همایش کوچکی بودیم خدمت استاد فیاضی با موضوع ترجیح بلا مرجح محال و ترجیح بلامرجح ممکن!

لب بحث:

تحقق ممکن بدون علت تامه محال!

تحقق " فعل ممکن" از فاعل مختار ، بدون مرجح ممکن!

همین!

 

پ.ن:

1-امروز حالم بد بود حلقه نرفتم!

۲-عده ای از رفقای فعال در معاونت فرهنگی شهرداری میخوان کتابی با هدف بازشناسی زندگی حضرت زهرا (س) تدوین کنند... قرار شد برم کمکشون... اما تازگیها گویا زمان من بدجنس شده!...

۳-عشق میدود... ما هم پشت سرش!

۰ نظر ۲۴ بهمن ۸۷ ، ۱۴:۴۱
آسیه سادات بنیادی

یکی از حرفهای محیر العقولی که این روزها شنیدم این بود که زن در 9 سالگی به انتهای مسیر کمالی خودش میرسد... یعنی آماده ی پرتاب مرد به معراج میشود!!!

تطبیق بدهیم با مباحث ۹ سالگی و بلوغ ، احتمالا از دید این نظریه ، انتهای مسیر کمالی زن همان آمادگی نکاح جسمی است!

بچه ها پرسیدند پس کی زن رو پرتاب میکنه؟...
جواب آمد که شما که پرتاب لازم ندارین شما خودتون در معراجید!

بعد چند شاهد مثال از قرآن اوردند که زنان رو در عداد معاندین با خداوند پیدا نمیکنیم لذا زن خودش در معراج است!!

حلاصه با کلی هندونه زیر بغل ، مفهوم شد که زن ذاتا و جبرا سکوی پرتاب مرد است! 
اصلا غایت وجودی او همین است!

میفرمودند زن تا 9 سالگی هر چی شد شد بعد از اون دیگه تغییر نمیکنه و یک ریتم ثابت در زندگیش هست، چون از اون به بعد وظیفه ی پرتاب مرد رو به عهده داره!

بنده که در شوک به سر میبردم گفتم ببخشید استاد دوزاری بنده جا نمی افتد!... 

فرمودند حالا خیلی وارد این بحث نشیم...

فکر کنم ته دلشون فرمودند حضرتعالی کلا دوزاریتون کج هست!!

 

پ.ن:

۱- نظام متفاوتی داشت بحثهاشون که قسمتهای خیلی امیدوار کننده ای هم داشت اما بعضا سخنان مبهمی از این دست (به زعم دانش اندک بنده) نظم سازواره رو به هم میزد!

۲-  فکر کنمبنده از ۹ سالگی تا الان داشتم گل لگد میکردم!

۳- دوره ی آموزشی کوتاه مدت تربیت مربی دختران به پایان رسید!...

۴- شب دراز است و ... (؟)

۵- الله اعلم!

۰ نظر ۱۸ بهمن ۸۷ ، ۲۱:۲۵
آسیه سادات بنیادی

امروز خدمت آقای غفرانی بودیم... از اساتید قرآن پژوه کشور!

جلسه ای داشتیم با عنوان بازشناسی دختران در قرآن.

تفاسیر بسیار جالبی از خیلی اصطلاحات قرآن ارائه میدادند. 

برداشتهایی که کمتر انتظار داشتم از یک حوزه رفته بشنوم!

از واکاوی متفاوت ‹‹..قرن فی بیوتکن...›› و ‹‹...واضربوهن...›› بگیرید تا تحلیل متفاوت از ‹‹جلباب›› و ‹‹...ان یعرفن ›› و...

خلاصه استنتاجهای متفاوتی صورت میدادند.

جالب بود!

قرآن متن وسوسه انگیزی است برای پژوهیدن ، یک کتاب بی موضوع پرپیچ و خم ، با زبان پیچیده! و بخصوص پرچالش!

گاهی فکر میکنم با یک منشور زبانی مواجهیم که غواصی معنا میطلبد فهمش!

 

پ.ن:

عرصه ی نفسگیری است!

۰ نظر ۱۷ بهمن ۸۷ ، ۱۷:۲۸
آسیه سادات بنیادی

میگویند: جگر شیر نداری سفر عشق مرو.......

اما اصولا راه دیگه ای هم برای خروج از زندگی گوسفندی هست؟
به نظر میرسه کسی که اینو گفته چندان خبر از پدیده ی ناشناخته ای به نام عشق نداشته!

مبنای عاقلانه و مصلحت انگارانه ی این توصیه ، برای عشق درک ناشدنی است! 
لااقل به گوش عشق چشیده  نخواهد رفت...
خواهد گفت: من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم!

 

  

پ.ن:

1- زبان حال ماست این روزها!....

2- امروز صبح 1.500.000 تمن پول بی زبونو به یه شماره اشتباهی واریز کردم!... حالا دنبال صاحب حسابم و چشم امید بستم که مروت به خرج بده و بی دردسر بهم پس بده!

نتیجه ی اخلاقی:

اولا ترجیحا سعی بفرمایید بی خود پولتونو از این حساب به اون حساب نکنید... ثانیا نقل و انتقالات مالی تونو بذارید وقتی عجله ندارید!!

3-دوره ی آموزشی کوتاه تربیت مربی دخترانه و هزار دردسر!.... اندر باب چالشهای فی مابین اهالی دانش و متولیان امور فرهنگ باید نوشت... مفصل!

۴-همین روزها بود... دقیقا ۲ بهمن ۸۶ ... خانم ضحی و دخترشون تصادف کردند و به رحمت خدا  رفتند... یادشون بخیر...

۰ نظر ۱۵ بهمن ۸۷ ، ۱۳:۴۶
آسیه سادات بنیادی

 نقهایم را زدم...

 دیوانه وار!

 قد ذهنش بلندتر از دسترس این شلوغی ها بود....

 تمام شد....................................

۰ نظر ۰۴ بهمن ۸۷ ، ۲۲:۵۸
آسیه سادات بنیادی