فرزند صبح

نوشته های شخصی آسیه سادات بنیادی

فرزند صبح

نوشته های شخصی آسیه سادات بنیادی

فرزند صبح

طلبه ام. خدا را دوست دارم و اندیشیدن را، پرسیدن را، چشیدن را و جستجوهای همواره.
در این دفترچه، گاهی خودگویه های ذهنم را خواهم گذاشت. از دین و دنیا و حوزه و دانشگاه و زن و خانواده و ...

بایگانی
آخرین نظرات

۵ مطلب در فروردين ۱۳۸۷ ثبت شده است

این یکی دو هفته هر لحظه در سوگ خانواده ای حالمون خراب میشه!

هر چند البته همیشه همینطور بوده!

خدمت با سعادتتون عرض کنم... توی اتوبوس نشسته بودم ....

مدتیه آژانس و تاکسی سرویس رو ترک کردم و به سنت حسنه ی استفاده از حمل و نقل عمومی روی آوردم! البته متاسفانه یا خوشبختانه من باب رعایت اصول اقتصاد پس انداز محورانه،نه حس نوع دوستی و طبیعت دوستی و از این چیزای اخلاقی!

خلاصه یکی دو هفته پیش توی اتوبوس نشسته بودم که متوجه شدم یک خانومی ذل زدن به منو همینطوری نگاه میکنند.... دیدم دیگه داره شورش درمیاد... مثل همیشه لبخند زدم!... و به قول معروف انرژی مثبت ساطع کردم!

چند دقیقه گذشت اومدند چفت من نشتند و معلومات شد از همکلاسی های دبیرستانم بوده اند... من که هر چی به حافظه فشار اوردم یک کلمه از اشاراتشون به گذشته رو خاطرم نیومد.... ولی خلاصه از نشونه هایی که در مورد بنیادی همکلاسشون میدادند معلوم بود خودم بودم!

بعد از کلی سین جیم کردن ما و کسب اطلاعات مختلفه ... آهی کشیدند و شروع کردند از خودشون و زندگی ای که ازش گله داشتند گفتن...

دیپلم نگرفته ازدواج میکنند با یکی ۱۰ سال از خودشون بزرگتر!... بعد هم بچه ها یکی بعد یکی پیداشون شده و خلاصه زندگیشون از شیرینی شکرک زده ...

از هیچی راضی نبود! بخصوص همسرشون که نسبت به زندگی و مسایلش بی تعهد بودند و کلی ظلم در حق این بنده ی خدا و بچه هاشون روا داشته بودند....

البته بگذریم از اینکه یکی باید دو تا گوش همسرشونا از جا در میاورد... اما من سعی کردم ذهنشو به سمت زیبایی های زندگیشون متوجه کنم و ضمن همدلی در مورد نکوهش همسر بی تعهد و بی عقلشون... و همچنین اون روی سکه یعنی جستجوی بی دقتی های خودشون و ....

کمی نیمه ی پر لیوان رو هم بگم یه خورده!

خلاصه شروع کردم به سبک خودم منبر رفتن!

وقتی داشتم پیاده میشدم آخرین حرفی که بعد از یک آه زدند این بود... کسی به ما زندگی کردن یاد نداده بود....

زورکی لبخندی زدم که مثل زهر مار از گلوم پایین رفت!

مثل اینکه خیلیها هیچکی زندگی کردنو  بهشون یاد نمیده!.. خودشونم تا یاد میگیرند کلی عمرشون از دست رفته!.. البته اگر اهل فهمیدن تجربه هاشون باشند و از هر تجربه ای ذهنشون رو خرابتر نکنند!

خونه ی زن دایی هم که بودم.... نشسته بودیم داشتیم گل میگفتیم و گل میشنفتیم که یهو از طبقه ی بالا صدایی شبیه مبارزه ی بوفالوها راه افتاد!!گرومپ گرومپ!! هر از گاهی هم یکی از بوفالوها به شدت به دیوار کوفته میشد.... من داشتم قالب تهی میکردم ... آخه بجز آدمیزاد چه موجود زنده دیگه ای میتونست طبقه ی بالا باشه؟... دختر دایی که رنگ پریده ی منو دیدند گفتند هیچی نیست آسیه جون نترس... زن و شوهر طبقه ی بالان باز دعواشون افتاده!!!

فرداش هم داشتم تو آشپزخونه کمک آشپزی میکردم.... که صدای داد و بیداد خفیفی از بیرون اومد.... یواشکی از پنجره پایینا نگاه کردم.... خانومی مچاله نشسته بود و آقایی واستاده بود بالا سرش با یه دستش موهاشو تو مشتش گرفته بود و اون یکی مشتشو میکوبید توی سرش.... خانوم هم یه چیزهایی با صدایی شبیه ناله میگفت.. که معلوم بود طرف باید برادرش باشه!

باز من نزدیک بود قالب تهی کنم....

خدمتتون عرض کنم .... عصری هم راه افتادم برم حرم شاه عبد العظیم.... تو مترو یه خانومی داشت با بغل دستیش حرف میزد... دادگاه و شکایت و شکایت کشی زن و شوهر!.....

خلاصه! چند وقتیه نذاشتند ما یه لحظه نفس بکشیم!

همچنان مبهوتیم اندر تماشای چیزی به نام خانواده! که ظاهرا به ناکجا آباد رفته!!

۰ نظر ۳۰ فروردين ۸۷ ، ۱۷:۴۹
آسیه سادات بنیادی

امروز جلسه ی مدیران تشکلهای فرهنگی بانوان بود سازمان ...

نیم ساعتی از جلسه گذشته بود....

دیدم خانومی با یه بچه ی چند ماهه به بغل که یک کیفو هم به زحمت رو دوشش نگه داشته بود در سالنو باز کردند و اومدند تو و همون عقب روبروی من نشستند....

منم که طاقت نمیارم که.... حرفمو قطع کردمو پرسیدم ....دختره ؟

گفتند بله.... گفتم پس خوبه!.... همه زدند زیر خنده!

یکی از مدیران تشکلها بودند... خلاصه بچه بغل نشستند و نظرات جالب هم میدادند...

اون کوچولو هم همینطور بی سرو صدا تو بغل مامان وول میزد...

آخر جلسه که مدیران رفتند و سالن جلسات خلوت شد ، بنده ی خدا اومدند جلوتر و کوچولو رو گذاشتند روی میز و خودشون مشغول پر کردن فرمهایی شدند که بهشون داده بودیم...

صحنه ی جالبی شده بود...

منم که بنا به تئوری فاضل مکرم که سابقا ذکرخیرشون بود.... هیجانات ناقص العقلیمون گل کرد و رفتیم سراغ این کوچولو....

اسمش فهمیه بود ، علائم آبله مرغون رو صورتش حسابی بانمکش کرده بود ...

نیشش تا بناگوش باز و همینطوری دست و پاش تکون میخورد....

حالا من نمیدونم چرا اینقدر ذوق کرده بودم....

کوچکترین عضو خانه دختران!مادر خانوم هم حسابی با ما صمیمی شدند و کلی درد و دل و.....

خوشم اومد انصافا.... به مدیر تشکل که با همسرش یه کانون راه انداخته بودند و کلی دردسرهای این عرصه ی شیرافکن رو به جون خریده بودند.... 2 تا دختر دیگه هم داشتند که همه از یک طرف آبله مرغون گرفته بودند.... و مادر بنده ی خدا رو پوست و استخون کرده بودند...

خلاصه کوچکترین عضو خانه ی دختران رو هم امروز در جلسه ی رسمی و بسیار جدی مدیران تشکلها داشتیم و کلی ذوق کردیم!

زنده باد مادران پرتلاش ایران زمین!

 

۰ نظر ۲۱ فروردين ۸۷ ، ۱۲:۲۱
آسیه سادات بنیادی

سفر جالبی بود! برای چند روز سعی کردم پدرانمون رو بفهمم!

قبلا بابا حرفهای زیادی برام گفته بودند... از همرزمان و فرماندهانی که در جنگ اونها رو از نزدیک دیده بودند و میشناختند بخصوص شهید علیمردانی ، کاوه ، برونسی ، چراغچی.... و حتی چمران!

اما گویا دیدن مکان و جغرافیای واقعه ، چیز دیگری است.... و مرور ما وقع... و شنیدن جزئیات...

وقتی روی رملهای خیزان که نمیگذارند قدم از قدم برداری به زور قدمهاتو کنترل میکنی....

وقتی از روی پلهای لرزان نیزارهای اطراف اروند ترسان و لرزان عبور میکنی....

وقتی توی بیابون خشک و بی آب و علف مسیری رو پیاده میری.... شاید راحتتر بپذیری که ‹‹نفس›› نمیتوانسته است کسی رو به اونجا بکشونه....

سرت رو میندازی پایین و ترجیح میدهی هیچی نگی و سکوت کنی و بگذاری زمین برایت حرف بزند...

چند لحظه ذهنت رو از تحلیلهای سیاسی ماجرا خالی میکنی و به نظاره ی انسانهایی مینشینی که جرات و ارزه ی گذشتن داشتند و توانستند خودشان را برای چند لحظه هم که شده بگذارند کنار و به چیزهای مهمتری فکر کنند....

چیز کمی نیست!....

براشون ارزش قایلم!

میانگین سن شهدایی که دیدم ... 22 بیشتر نمیشد!

تصور که میکنم... به ادبیات بعضیا باید گفت.... یه مشت بچه جنگ رو پیش بردند!!..... یک مشت بچه... از جنس همین بچه هایی که توی حوزه و دانشگاه کسی خیلی چیزی حسابشون نمیکنه!

چیزهای زیادی در گذشته ی این ملت بوده که میتونست امروز رو هم پیش ببره... ولی نمیدونم چی به سرشون اومد... واژه ها هستند اما از حقیقت تاریخیشون تهی!!

و اون حقایق انسانی فانوسهایی شده اند رها در مه!

****

غروب دیشب بلیت برا تهران داشتم.... گیر یک جلسه ی اضطراری افتادم... سوخت!

دور دوم انتخابات هم شلوغ بازاری است...

۰ نظر ۱۶ فروردين ۸۷ ، ۱۶:۱۳
آسیه سادات بنیادی

 من همین عبور تشنه ام

کنار جسم خشک زندگی

نشسته بر کرانه های اشتیاق

شکسته در ترانه های خویشتن

گرفته دست سبزه ها به دست

می دوم میان دشتها

من همین مشوش همشیه ام

که میگریزم از سکون کوچه ها

مرا ببر به شهر تازگی

به شهر آفتاب و روزنه

به کوچه های پر علف

به باغهای بی حصار

کجایی ای نسیم!؟

 ****

 

قرار بود عیدی بریم روستای زمان بچگی.... اما مثل همیشه به هم خورد.

پیکان قراضه ی داداشمون نه بیمه داشته نه معاینه فنی نه پلاکشو عوض کرده بوده... من خبر نداشتم... چند بار همینطوری سرمو انداختم پایین باهاش راه افتادم کل مشهدو هم دور زدم.. خوب بوده چیزی نشده ... دیگه خواستم پشت رل ابوطیاره ای بشینم اول تمام مدارکشو چک میکنم بعد راه میفتم.

یکی از تشکلها برای اردوی جنوبشون خبرم کرد الان........ دلو زدم به دریا... راهی شدم.

میرم جایی که بابا اونجا ماهها و سالها جونش کف دستش بوده... 

فعلا از چند و چون جنگ و ما فیها دست برمیدارم! سوال کن ذهنمو خاموش میکنم برای ۷ هشت روزی !

سالم و ترو تمیز میرم و سیاه سوخته،با پای ورم کرده و احتمالا کت و کمر شکسته انشاالله برمیگردم!

حلال کنید!

 ****

توجه!داخل پرانتز:

خدمت دوستان و خواهران ارجمند: اگر احیانا کسی صحبت خصوصی ای دارند یا مشاوره!! دارند... لطفا پیام خصوصی بذارند.. در ملاء عام نذارند!

۰ نظر ۰۴ فروردين ۸۷ ، ۰۶:۵۵
آسیه سادات بنیادی

تولد حضرت رسول (ص) هست و نوروز!.... دوتا بهار!!

هر چند زمان به این شکل دوره ای برام قابل فهم نیست!! و از این رهگذر چیزی به نام «مناسبت زمانی» خیلی فهمش برام راحت نبوده!! اما تازگیها به نظرم میرسه بشر به دنبال بهانه میگرده که اعلام هایی صورت بده!

دنبال بهانه ای است تا شادی کنه ، غصه های مهمش رو تجدید کنه ، اعتقاد و احترامشو ابراز کنه! و....

خیلخب ! خوبه... من هم به این بهانه های قشنگ میپیوندم...... نوروز مبارک!

بهار اگر چه برای من فصل عطسه است!! اما خیلی دوست داشتنی است... بخصوص جوانه هایی که مثل وروجکهای شیطون ، سر از پوسته ی زمخت درخت در میارند و گویا به دنیا سرک میکشند گاهی اونقدر زیبا میشند که به روح ادم چنگ میزنند! و اشک ادمو درمیارند!

تولد حضرت رسول (ص) هم بهاری است برای خودش!

*****

تقریبا یک هفته ای میشه که من در انباری منزل مستقر شده ام! یه اتاق 2*3 کوچولو با یه پنجره ی آهنی قدیمی و یه در آهنی کهنه که مستقیما به حیاط باز میشه...

بالاخره در پروسه ی تعقیب و گریز با وروجکهای خونه (هم اتاقی های سابق) صلاح دیدم جونمو وردارم و د فرار و خلاصه به طرز ذلیلانه ای خاک خودم رو به متجاوزین واگذار کنم و اثاثکشی صورت بدهم .. جالب شده!

اما مگه اینا دست وردار هستند... هر وقت درو باز میکنم میبینم یکیشون همون حوالی مترصد عبور مرور بنده است! من هم که الحمدلله کم بازیگوش نیستم... یه دو سه دقیقه ای باهم شلوغ میکنیم و بعد میگم.. خب بازی بسه!! و وروجک مزبور جهت حفظ ثبات و صلح ، ناگزیر میپذیرند!

البته ناگفته نماند که اصولا ما هم سرمون درد میکنه! منو میشه راحت کشید تو بازیهای کودکانه! البته وقتی که وقتم اجازه بده و از اون بازی ها که دویدن داشته باشه!! مادر بنده ی خدا که از بدو تولد ما تا کنون تلاش جانکاهی در مهار بازیگوشیهای من دارند و همچنان ناکام مونده اند!

از تاثیر گذاشتن بر ذهن کودک و نوجوان جماعت لذت میبرم مثل یه پروژه میمونه برام! بهای این تاثیر گزاری هم ظاهرا همبازی شدن باهاشونه !

یادمه مجلسی بودیم یه بنی بشری میگفت که یکی از نشانه های ناقص العقلی زنان اینه که کودکان دوست دارند با اونها حرف بزنند و با اونها همسخن و مانوس میشند ... کودک که عقل نداره و لهذا از اونجا که اصولا بی عقل با ناقص العقل بیشتر میتونه مفاهمه داشته باشه تا با یه عاقل!!! نتیجه میگیریم که زنان باید عقلشون یه چیزیش باشه که اینقدر کم عقل دورشون وول میزنه!!

بگو اینا چرا بچه بغل نمیکردند... به دامن عقلشون میگرفته!!

ما همینطور هاج و واج موندیم که چی بگیم به این عقل کل! ناگزیر لبخندی زدیم و خلاص!!

و همچنان گیج ماندیم در صنع خلق خدای!!!

*****

در مورد انتخابات هم بذارید چیزی نگم!!

فقط خدا بگم بسیجو ............

۰ نظر ۰۲ فروردين ۸۷ ، ۱۲:۵۲
آسیه سادات بنیادی