فرزند صبح

نوشته های شخصی آسیه سادات بنیادی

فرزند صبح

نوشته های شخصی آسیه سادات بنیادی

فرزند صبح

طلبه ام. خدا را دوست دارم و اندیشیدن را، پرسیدن را، چشیدن را و جستجوهای همواره.
در این دفترچه، گاهی خودگویه های ذهنم را خواهم گذاشت. از دین و دنیا و حوزه و دانشگاه و زن و خانواده و ...

بایگانی
آخرین نظرات

۱۱ مطلب در آذر ۱۳۸۶ ثبت شده است

انت الذی انعمت...

و انا الذی کفرت ....

انت الذی غفرت...

و انا الذی ذنبت ....

انت الذی....

انا الذی....

خدایا تو آنی که ..... و من آنم که....

 

دعای زیبایی است دعای عرفه.... از اون دعاهایی که خونه تکونی میده دل آدم رو....

و چه روح زیبایی داشته است گوینده ی این سخنان!

بزرگان و خوبان نعمتی هستند که جایگزین ندارند!

گویا می آموزانند که چگونه باش.. چگونه فکر کن و چگونه حرف بزن!

شکر خیلی نعمتها نشدنی است!

امروز تا ساعت 2 جلسه داشتم سازمان.کمیته ی پژوهش شبکه ی دختران ، (عقیق عزیز نیومدند! عذرشون موجه بود ، بچه داری داشتند!) ...

مراسم دعای عرفه حرم یک و ربع شروع میشد... کارا عقب مونده مجبور بودم جلسه رو بذارم....

وقتی رسیدم خونه داشت دعای عرفه رو از تلویزیون نشون میداد.... مامان اون مفاتیح عریض و طویلشونو گذاشته بودند جلوشون و اشک میریختند...

سرمو انداختم پایین و رفتم تو اتاقم....رادیو هم دعای عرفه داشت...

گاهی هیچ چیز و هیچ چیز برای ذهن آشفته ی من به اندازه ی مناجات روح افزا نیست....

فارغ میشوی از بگو مگوهای غلنج آور ذهن.....

و یک لحظه در یک جاری همیشه شناور میشوی....

تصمیم میگیری رها شوی...... از همه چیز حتی تصمیمهای لحظه به لحظه ی خودت!

اوج میگیری و اوج میگیری... همه چیز کوچک و کوچک و کوچکتر میشود... از مریخ هم دورتر میشوی...

تا جایی که از عالم کهکشانها خارج میشوی !! و لیمیت مقیاس نقشه برداری های ادراکت به صفر میرسد..... میروی و میروی و میروی...

هیچ چیز جز رفتنت را حس نمیکنی!

گویا موقعیت جغرافیایی خودت را در نقشه ی خلقت تغییر میدهی..

تازه همه چیز را میبینی... عزیزانت را.... یاد خانم ضحی افتادم....

 چیزی جز خواستن در تو نیست.....

داری مناجات میکنی....و این تمرین ادراک است!! چشیدن هستی...

 

 

آفتابی که مرا کور دو عالم کردی

وقت آن است که چشمان مرا باز کنی....

۰ نظر ۲۹ آذر ۸۶ ، ۱۷:۰۶
آسیه سادات بنیادی

این روزها دنیایی شیه برزخ دارم!

هستم و نیستم!!

نه میشه رها کرد تعهدهای کاری رو.... نه متمرکزم!!

نیاز دارم به چند روز سکوت مطلق!!!

غصه ها چقدر پیر میکنند آدم رو.... و چقدر دنیا کوتاه و گذرا است....

و به قول قدیمیها چقدر بی وفا....

خدا به داد آقای کارگر بنده ی خدا برسه و بهشون صبر بده!

امشب دیگه ظاهرا امتیاز بندی های مرحله ی اول جشنواره تموم شد.... احتمالا دیگه کمتر بیام نت....

 خدایا چنان کن سر انجام کار

تو خوشنود باشی و ما رستگار

۰ نظر ۲۸ آذر ۸۶ ، ۱۹:۵۰
آسیه سادات بنیادی

حتما میدونید که یاهو اسم ایرانو از لیستش حذف کرده!

اینم از سیاستزدگی غلیظ در مقیاس جهانی!  

به پیشنهاد دوست عزیزمعقیق، به این حرکت سیاستزده اعلام نقد میکنیم!!

شما هم اگه مایل بودید این نقد روامضابفرمایید! 

انصافا حرکت بی نمکی بود این کار یاهو .. همچین کلاس فرهنگی ش پایین بود!! یه جور بی فرهنگی سیاسی!!
عیبه... زشته... این کارا تو هزاره ی سوم که بشر مثلا متمدن تر شده!!

بگذریم که فعلا این پلشتیها دامن همه رو گرفته!!...

سیاستزدگی... اینجا... اونجا... همه جا!!

خدا خودش بنی بشر رو یه نموره انصاف بده و یه جو مروت!همه مونو!!

 

۰ نظر ۲۲ آذر ۸۶ ، ۱۸:۱۱
آسیه سادات بنیادی

امت ، هفتاد و دو ملت شد و منقول است که فقط یک فرقه نجات یافته اند!

و شاهدیم که به طرز مشکوکی همه همون یک فرقه ی ناجیه هستند!

هفته ی پیش یک بنده ی خدایی از یکی از فرق ضاله داشتند ناجیه بودن فرقه ی خودشونو ثابت میکردند... و بقیه رو در قعر جهنم توصیف میفرمودند!

منم که خدا خیرم بده کار ندارم ببینم کی فرقه ی ناجیه است کی نیست... دنبال اسامی و القاب فرق و نحل هم نیستم ... و فکر میکنم باید تفکرات رو بررسی کرد... و فکر درست رو برگزید!! و یک جورایی اینو از پیشوایان دینی یاد گرفتم!

به قول استادمون مواظب باش از اینجا مونده از اونجا رونده نشی با این خلاقیتهات!

خلاصه در محضر ایشون هم فقط سعی میکردم یه خورده فیتیله شو بکشم پایین! ادعاها رو نقد و کنم و بس!

 

دیشب تب شدیدی داشتم.. هنوزم فرو ننشسته! فکر کنم از بالا پایین رفتن دمای بازیگوش مشهد باشه!

تقریبا به حال هذیون افتاده بودم.... به نظرم میرسید که همین الان دیگه ان شاالله زمین از لوث وجودمون پاک میشه!

خلاصه بدجور یاد نجات افتادم و صراط و هدایت و آخرت و پرونده اعمال و...

چشمتون روز بد نبینه!!!...  هر چی نیگاه کردیم دیدم که نه بابا جامون ته ته جهنم بهتر از آب درنمیاد...

چاره ای بجز استغاثه ندیدم... گفتم خدایا آبرو داری کن...نکنه در ضلالت جهل مرکب از دنیا برم!

یک لحظه حس اون بنده ی خدا رو درک کردم که با چه هول و ولعی دنبال فرقه ی ناجیه میگشت... که خودشو بندازه تو دامنشو خلاص کنه.....

گاهی آدم چنان مضطر میشه که دنبال ریسمانی است که بهش چنگ بزنه... و بس!!

حالا هر چی میخواد باشه!! فقط راضیش کنه که نجات خواهد یافت!!

آی بشر چقدر کوچیکی

۰ نظر ۱۹ آذر ۸۶ ، ۰۶:۳۹
آسیه سادات بنیادی

جلد کتاب رسالت ناتمامرسالت ناتمام!

اسم کتابیه که آقای نجاتی یکی از روحانیون فعال در عرصه ی فرهنگ نوشته اند!

بیشتر از کتاب ایشون ، خود ایشون برای بنده جالبند!... کسی که سالها در مسجد کار تربیت و فرهنگ رو به شیوه ای دیگه تنفس کرده اند!.... تبلیغ از نوع فعالیت فرهنگی!

کلمه ی تبلیغ البته در ذهن من اصطلاح پر جنجالی است که از واژه تا واقعیت و تا نگاه جامعه شناختی ش..... هزار درد و غصه رو در ذهنم تداعی میکنه!

برام جالبه .... ایشون رو شاید بشه از طلاب نسل گذشته دونست... طلاب نسل اول انقلاب !

اما به سبک خاصی زندگی کرده اند.... لااقل از لحاظ کارکردی که به عنوان روحانی در محیط خودشون اتخاذ کرده بوده اند...

کتابی نوشته اند به نام"رسالت ناتمام ... تاملی بر کار فرهنگی در مساجد کشور" که خب برای آدم نق نقویی مثل من اگر چه خیلی راضی کننده نیست... اما از آنجا که برخواسته از متن ماجراست به نظرم ارزشمنده... 
بیش از هر چیز .... یک عمر تلاش بی دریغ در راهی کم رهرو و شخصیت خود نویسنده تحسین برانگیزه!

تلاشی که شاید خیلی ها اخلاص به خرج دادنشو ندارند!

رسالت ناتمام!

که چوب ناتمام ماندنش رو "نسلها" میخورند نه فقط آدمها!

انصافا اصطلاح قلمبه ی "توسعه ی فرهنگی"  که ضرورت توسعه ی سالمه کشوره نمیتونه خیلی بی ربط به مساجد و مردم باشه!

اما انصافا پرداختن به این دو به رسالت ناتمام میماند!

یکی میگفت:" پول که هست به زور پول و زرق و برقم که شده مسجدو حفظ میکنند شما غصه نخور! "

شاید اولین چیزی که به ذهن برسه متلک سیاسی بودن این حرف باشه!

اما حرفشون منو به فکر فرو برد!

یاد رسالتهای ناتمامی افتادم که قدرت پول و زرق و برق و گسیلبودجه های سرسام آور جبرانشون نخواهد کرد!

بودجه + یه فکر کلی و ضمخت + رفتار کلیشه ای تکراری بی اثر = ؟.. 

 

-شب که دراز است....قلندر چی؟بیداره؟

۰ نظر ۱۷ آذر ۸۶ ، ۱۸:۰۲
آسیه سادات بنیادی

مشهد مقدس!!... اول خیابان احمد آباد ـ کنار دیوار بیمارستان قائم!
سه شنبه   ۱۳/۹/۱۳۸۶
به یک جفت گوش بدهکار شدیدا نیازمندیم
  

کودک دستفروش!

از کی باید پرسید " چرا "  ؟؟

۰ نظر ۱۳ آذر ۸۶ ، ۱۸:۴۶
آسیه سادات بنیادی

معمولا اگه صبا سرویس نداشته باشه مجبور میشم تا میدون پیاده بیام... و اونجا تاکسی بگیرم...

گاهی پیش میاد...

یه گالری هنری موسیقی وسط راهم هست به اسم بتهوون!...
همیشه یه موسیقی بسیار زیبا در حال پخش شدن هست ازش... تا جایی که راه داشته باشه آروم رد میشم تا فیض ببریم از موسیقی معمولا عارفانه ای که میگذارن....

امروز گلپونه های  استاد بسطامی رو گذاشته بودند ، که واقعا زیباست..

بخصوص این قسمتش:

''گلپونه های وحشی دشت امیدم........

وقت سحر شد ...

خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد.......... ''

موسیقی میتونه وسعت و صیقل بده درون و روح و احساس و عاطفه ی ادم رو....

و گاهی باعث میشه ادم بیشتر اطرافش رو درک کنه!!
فکر میکنمیک موسیقی خوب .... تمرین وجدان نادیدنی هاست!

البته نه هر موسیقی ای! بعضی از این موسیقی ها که ادم رو میترسونند و داغون میکنند....  به جای اینکه دستی به سر و روی روان آدم بکشند!! بعضیاشون که از غصه میکشن آدم رو...

بعضیا شونو گاهی اینور اونور اتفاقی شنیدم... جگر ادمو کباب میکنن به حال گوینده ی محتواشون.... و مخاطب رو به همزاد پنداری در یک معادله ی بسیار شکست آلود وادار میکنند.... یک جور رنجهای صرفا عاطفی ولی حجیم!!

کاش یکی پیدا شه تاثیر این مدل کارا رو ارزیابی و نقد کنه!... که با مخاطب چه میکنند؟

ولی برای من بعضی کارهای سنتی واگویه های متینی از درون آدمند که ذهن و روح آدم رو تغذیه میکنند....... و گویا نوایی هستند ار انس آبادی آشنا که در غربت عطش آلود زمین فرصتی برای چشیدن فراهم میکنند ...  واگر غمی در اونها گاهی هست نابود کننده نیست و عظمتی باهاش هست که وسعت میده به ادم...

 خلاصه ازون غمهاست که آدم میکنه!

خدا هنرمندان هوشمند و متعهد رو از جامعه ما نگیره!! که منادیان ملکوتند انصافا بعضیشون.... و التیام التهابهای درون...

بشر رو باشکوه و حیات رو عظیم و شعف انگیز به تصویر میکشند در ذهن و احساس مخاطب...

بشر به این گونه نگاه کردن به هستی نیاز داره.... وگرنه بد دخمه ای میشه دنیا.........

 

( تخصصی در هنر ندارم... و تنها به عنوان یک مخاطب آماتور فکرمو گفتم!! متخصصین عرصه ی هنر نقد بفرمایند! .....از نقد و نظر استقبال میکنیم . ضمن اینکه این روزها بعد از چند ساعت کار مداوم و خستگی میام اینجا مینویسم ببخشید اگه یه خورده بلبشو میزنه)

 

- پوست کن گوسفندی!

جل الخالق!.... اسم یک طرح جشنواره است! خلاقیت و تنوع رو مشاهده میفرمایید!
به نظر شما چی میتونه باشه؟

۰ نظر ۱۱ آذر ۸۶ ، ۱۷:۰۷
آسیه سادات بنیادی

این یکی دوهفته  فرصت گیر میارم پای اینترنتم و طرحهای جشنواره !... هر ازگاهی هم به عنوان زنگ تفریح میام سراغ وبلاگ!!

ظاهرا یه خورده از بقیه ی داوران سختگیرترم!! خدا کنه ظلم نکرده باشم در حق کسی!

از ۵۰ طرحی که تا الان مطالعه کردم... یکی دوتا همچین یه خورده به نظرم قابل دفاعتر اومده!

یکی از طرحها هم خیلی بانمک و زیرکانه بود....آش آشیانه ی مهر!

اسمش رو که دیدم گفتم سبحان الله عجب اسم جذابی!

رفتم تو دیدم خانومای مسجد حضرت مریم (س) در بردسکن نوشتنش....

از همینجا بهشون سلام میکنم... هر چند ممکنه نخونند...

ولی طرح زیبایی بود.... کسی که نوشته ش خلاقیت اجتماعی بالایی باید داشته باشه!

مخاطب طرحشون خانمهای خونه دار هستند....

یک قالب اجتماعی بسیار جذاب از نوع هنر خوش طعم آشپزی طراحی کرده اند و در اثنای طرح و با ترفندهای اجتماعی مخاطب رو در یک شبکه ی ارتباطات فکری حسابی در دسترس میگیرن و یک سری مفاهیم مورد نیاز مهارتهای زندگی و مدیریت خانواده رو منتقل میکنند!!...
منابع مالی مخاطبها هستند و منافع مالی و غذایی کار هم در یک شبکه ی خیریه ای شارش پیدا میکنه به سمت نیازمندان.....

انصافا با توجه به نوع مخاطبی که دارند.... طرحشون جالب بود و واقع بینانه هم دیده بودند .. علی رغم برخی نکات ضعف جدی ، اصل طرح خوب و هوشمندانه تر از خیلی طرح های دیگه خلق شده بود! ...

اونقدر خوشم اومده که وقت اجراش میخوام برم حداقل یکبار شرکت کنم هم آشپزی کنم هم چیز یاد بگیرم هم خیرم به کسی برسه

۰ نظر ۰۹ آذر ۸۶ ، ۱۲:۳۸
آسیه سادات بنیادی

زیر تیغ نقد خودم در حال جرح و تعدیلم ... و شکر که هنوز امید اصلاحم میره!

دنیای پیچیده ای شده .... عصر ارتباطات و تعارض دنیای قدیم و جدید و تغییرات اجتماعی فراگیرش و عدم هماهنگ شدن فرهنگ لاکپشتی ما با اون، گویا باید قربانی بدهد!

به قول یک دوست ، انقلاب همیشه تلفات میده!

این تغییرات سرسام آور دنیای مدرن هم نوعی انقلاب فرهنگی است که تلفاتش غالبا نسل جوان جامعه هستند...

فقدان فهم فرهنگی از واقعیتهای دنیای این نسل و فقدان یک ارزیابی و شناخت دقیق از این واقعیتها حتی داره دامن طلاب رو هم میگیره! قشری که سخت در این سوی معرکه پیدایشان میشود.... بالاخره طلاب هم جوان دارند و جوان یعنی حیات و حیات یعنی تغییر!!

یادمه یک جلسه ای بودیم در باب مسایل جوانان و .... صحبتهای زیادی شد من به عنوان یک نقد عرضی کردم، گفتم ظاهرا طلبه ها رو کلا از تعریف جوان خارج کرده اید!
انگاری طلاب از همون نوجوانی دارای دنیای بزرگترها میشن!! و ازشون انتظار میره چونان پیران فرزانه صورت بگیرند!!

و عملا چیزی جز فیگوری تقلیدی حاصل نمیشود... و این یک تمهید تربیتی جبرآلوده!

فکر کنم همه برخورد داشته ایم که بعضی نوجوانان مذهبی شبه طلبه رو که چطور ادم رو نصیحت میکنند!!

دینداری + عفت+ عقل+.... + جوانی + امروز = ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

معادلات زیادی برای حل کردن داریم و مهندسش نیست!!!

شاید به قول برداشت من از برخی سخنان نیچه... جنون در مقیاس جامعه ی بشری یک امر قهری است!!!

یکی به داد فرهنگ ما برسه  یا اولی الالباب!!

و به داد قربانی های این دوپارگی های عصر گذار....

۰ نظر ۰۸ آذر ۸۶ ، ۱۲:۱۲
آسیه سادات بنیادی

در مورد پست قبلی علاوه بر یکی دوتا نقد که در نظرات نوشته شده ، نزدیک یک ساعتی هم نقد شفاهی دریافت کرده ام!! جالبه این پست ظاهرا بیشترین توجه رو به خودش جلب کرده تو نوشته هایی که تا حالا داشتم..... ظاهرا عشق ، گردن کلفت تر از اونه که به راحتی بشود نقد کلی در بابش داشت!!

از اون بداهه نویسیهای انتهاری بود!!

خودمم فکر میکنم اسیر همون لفاظی ای شدم که ازش گله کردم اما از منظر دیگری!!!...
شاید به یه تعداد مصادیقی که در واقعیت تلخ جامعه مون رخ میده نقد دارم.... ناهوشمندانه حرفی کلی زده ام و به یک لفظ حمله کرده ام!!!................
عشق!!....... گمان نمیکنم حد و مرز داشته باشه.... مساله اینه که هر کی از راه میرسه روی کشش های خودش این اسمو میگذاره......... ادم مسیر نقدو گم میکنه!!!!
به داد برسید یا اولوالباب که قافیه تنگ امد شاعر به جفنگ امد!!!!
عجب حکایتی است!!! این رفت و برگشتهای ما در یافتن و گم کردن!!!!

و گویا بشر در همین تکاپوی عاجزانه و باشکوه!! خود را جستجو میکند................

بگذریم!

متاسفانه سه تا طرح همزمان روی سرم هوار شده و خیلی صلاح هم نیست پس بزنم مجبورم هرجور شده راشون ببرم!

به یمن بعضی دلواپسیها امسال هم مشهد موندگار شدیم... سه ساله که ما داریم بال بال میزنیم برای آغاز یک هجرت..  نمیشه که نمیشه!!

خلاصه مشهد موندیم و باز طرحها و اندیشه ها کار داده دستمون...

نزدیک یک هقته میشه که داوریجشنواره ی طرحها و اندیشه های استانشروع شده!خیلی فشرده داره انجام میشه !!
هیچ چیز به اندازه ی قضاوت ، حساس و سخت و طاقت فرسا نیست!...

آقای کمیلی میفرمودند هر داور حداقل ۱۵۰ طرحو در عرض یکی دو هفته باید  داوری کنه...
سختی کار قضاوت از یک طرف.... فرمهای ناقص و طرحنویسی ضعیف و... از یک طرف دیگه...
فشردگی زمان هم از همه طرف.... خلاصه ما موندیم و ا ستغاثه به درگاه احدیت .... بلکم گشایشی افتد و معجزه فرماییم!!!
۰ نظر ۰۶ آذر ۸۶ ، ۱۸:۲۹
آسیه سادات بنیادی