فرزند صبح

نوشته های شخصی آسیه سادات بنیادی

فرزند صبح

نوشته های شخصی آسیه سادات بنیادی

فرزند صبح

طلبه ام. خدا را دوست دارم و اندیشیدن را، پرسیدن را، چشیدن را و جستجوهای همواره.
در این دفترچه، گاهی خودگویه های ذهنم را خواهم گذاشت. از دین و دنیا و حوزه و دانشگاه و زن و خانواده و ...

بایگانی
آخرین نظرات

سودای برابری

سه شنبه, ۱۱ اسفند ۱۳۹۴، ۱۰:۴۹ ق.ظ

شاید نابرابری به اصل تلازم وجود و وحدت برمیگردد. به محض وجود یافتن چیزی غیر از دیگری هستیم!
به محض کنش کردن امری غیر از دیگری را وجود بخشیده ایم. هر چه میگذرد این آویخته های همواره مان بر نابرابری مان با دیگران می افزایذ. واقعیت این است که ما غیر از دیگری هستیم.
اما همواره خواهان برابری هستیم. گویا برابری ارزش مقدسی است که انکار آن زشتی به بار می آورد.
گویا بر آنیم که آن نا برابری رسن که در اصل وجود ما ملحوظ است، غیر از نابرابری ارزانده(1) است که صاحبان خواسته های برتری جویانه ما را به چوب آن میرانند!

جنسیت به معنای لغوی فارسی آن یعنی زن بودن و مرد بودن، از سویی واقعیت نابرابر ماست و از سویی ارزش انگاشته شده ای است که اموری زاید بر واقعیت را از خواسته های آشکار و نهان به عاریت گرفته است.
خواستهایی که خواستهای جدیدی را در مقابل خود بر آشفته است و در همآورد این دو لشکر، آنچه تمییزش بلبشویی از خلط و مغالطه آفریده است جدال واقعیت و ارزانده هاست. برخی میخواهند همه برساخته ها را به خلقت و طبیعت نسبت دهند و برخی میخواهند واقعیت متفاوت خویش را به سودای برابری هیچ انگارند.
جنسیت از کجا تا کجا واقعیت و از کجا مخلوق کنشهای فرهنگ است؟


پ.ن:
1- ارزانده!: این از واژه سازی های زبان گنگ من است. میخواهم ارزش نگویم.

2- اگر دوباره به دنیا بیایم و به خودم واگذارند هرگز از لذت شوق انگیز زن بودن نخواهم گذشت!


پ.ن2:
1- بوی بهار در فضا پیچیده است. 

2- جوانه های ریز و درشت که با وجود بضاعت اندک آب و خاک قم از هر گوشه و کنار حیات را به رقص آورده اند و به نداشتن پوزخند زده اند... روحم را بی تاب میکنند...
3- یکی دو سالی میشد کسی عاقل اندر خل و چل نگاهم نکرده بود... دیروز راننده تاکسی که خانم بسیار جدی و باجذبه  ای بود وقتی گفتم در جاده خالی اول بلوار آوینی نگهدارد تا شکوفه روی زمین که در گوشه ای دمیده بود را نگاه کنم و دقایقی منتظر ماند تا این تماشای دیوانه وار من تمام شود... مدتی نمیتوانست عاقل اندر سفیه نگاهم نکند... میخواستم بگویمش پخخخخ!! 
4- خواهرم میخواند م دیوانه ادواری... بهارها دیوانه میشوی... به گمانم راست میگفت.

۹۴/۱۲/۱۱
آسیه سادات بنیادی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی