فرزند صبح

نوشته های شخصی آسیه سادات بنیادی

فرزند صبح

نوشته های شخصی آسیه سادات بنیادی

فرزند صبح

طلبه ام. خدا را دوست دارم و اندیشیدن را، پرسیدن را، چشیدن را و جستجوهای همواره.
در این دفترچه، گاهی خودگویه های ذهنم را خواهم گذاشت. از دین و دنیا و حوزه و دانشگاه و زن و خانواده و ...

بایگانی
آخرین نظرات

خفگی در مرداب ذهن

دوشنبه, ۲۹ تیر ۱۳۹۴، ۰۲:۳۶ ب.ظ

هر از گاهی احساس میکنم ذهنم مرداب شده است! پر از باتلاقهای ریز و درشت... جایی برای فرور فتن و خفه شدن...
کافی است کمی سرت به گلهای زیر پایت گرم شود و یادت برود بیرون از این مرداب هم دنیایی است!

لذا!... هر از گاهی چیزی در من دیوانه میشود و به در و دیوار میکوبد تا از این مرداب بگریزد... و یا آنرا در هم ریزد و سامانی نو دراندازد...
این روزها هم همان دیوانه درونم... دارد دوباره قشقرق راه میاندازد... ناخن میکشد... جنگ میزند...

پ.ن:
1- روزگاری یادم می آید رود بودم...
2- میترسم از آدمهایی که در یک  "حس و حال"  فرو میروند و درنمی آیند!
3- سال اولی که آمده بودم قم، از کسی که دوست می پنداشتمش و از کنشهایی که به ناگاه از پوسته اش بیرون ریخت، بسیار ترسیدم. واکنشهایی داشتم از وحشت، که در زندگیم نادر بود. به شکلی دلخراش حذفش کردم از زندگیم، اما گویا مثل یک تجربه تلخ به دیوار ذهنم چسبیده است.نمیدانم چرا ... شاید چون رنجید!
4- نمیدانم آن دنیا من طلبکار خواهم بود یا او!؟
5- درگیر جستاری عجیب و غریبم، امیدوارم سرم را بر باد ندهد.

۹۴/۰۴/۲۹
آسیه سادات بنیادی

قرآن

معناشناسی

نظرات  (۱)

"کافی است کمی سرت به گلهای زیر پایت گرم شود و یادت برود بیرون از این مرداب هم دنیایی است!" چه خوب وصف حال ما کردی.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی