فرزند صبح

نوشته های شخصی آسیه سادات بنیادی

فرزند صبح

نوشته های شخصی آسیه سادات بنیادی

فرزند صبح

طلبه ام. خدا را دوست دارم و اندیشیدن را، پرسیدن را، چشیدن را و جستجوهای همواره.
در این دفترچه، گاهی خودگویه های ذهنم را خواهم گذاشت. از دین و دنیا و حوزه و دانشگاه و زن و خانواده و ...

بایگانی
آخرین نظرات

بگذارید زندگی کنم!

جمعه, ۱۹ مهر ۱۳۸۷، ۰۸:۴۷ ق.ظ

یکی شبیه من!چند وقتی است عاقل تر شده ام!
از وسیله ی نقلیه ی عمومی استفاده میکنم!
گاهی شاهد صحنه های جالبی توی اتوبوس هستم...
گاهی خیلی جذاب و دوست داشتنی..
چند روز پیش توی اتوبوس دختر عجیب و غریبی با مادر و برادرش روبروی من نشسته بودند...
به نظر میرسید از روستا یا شهرستان اومده باشند ...
دخترک خیلی طبیعی میخواست از پنجره ی اتوبوس برود بیرون!!!!
من داشتم ذوق مرگ میشدم از هیجان....
همینطوری از درو دیوار بالا میرفت....
بیش فعال نبود...
باهاش ارتباط گرفتم... سالم بود...
فقط انرژی داشت ازش سرریز میکرد...
راستش یه ذره یاد خودم افتادم...
مادرم تعریف میکنند که اصولا بنده از پنجره ترجیحا رفت و آمد داشته ام!!

ولی دیگه نه اینقدر!! این دخترک خیلی از من حرفه ای تر بود...
از پنجره ی به اون بلندی اتوبوس داشت میرفت که عبور کند!!
مادرش هی میخواست یکجا بنشونش و نمیتونست....
بعد از اقدامات پیشگیرانه ی مادر مکرمه ، بالاخره از پروژه ی هیجان انگیز خروج از پنجره!! منصرف شد ولی چشمتون روز بد نبینه...
صندلی خالی بود ها... ببینید توروخدا کجا رفته نشسته!!....
مادر صبوری داشت! 

۸۷/۰۷/۱۹
آسیه سادات بنیادی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی