فرزند صبح

نوشته های شخصی آسیه سادات بنیادی

فرزند صبح

نوشته های شخصی آسیه سادات بنیادی

فرزند صبح

طلبه ام. خدا را دوست دارم و اندیشیدن را، پرسیدن را، چشیدن را و جستجوهای همواره.
در این دفترچه، گاهی خودگویه های ذهنم را خواهم گذاشت. از دین و دنیا و حوزه و دانشگاه و زن و خانواده و ...

بایگانی
آخرین نظرات

....

پنجشنبه, ۱۳ تیر ۱۳۸۷، ۰۱:۵۶ ب.ظ

گاهی وقتها احتیاج داری که بروی جایی دور از تمام آدمها و به اندازه ی تمام دردهایت فریاد بزنی...
و زار زار به حال خودت گریه کنی...

نمیدانم خیلی کوچک میشوی یا خیلی بزرگ!! ولی آنقدر دلت تنگ میشود که هر چه مثل همیشه به آن کوههای لاجوردی دوردست ذل میزنی دلت خالی نمیشود... باید بروی درست روی بالاترین قله شان بایستی و چند تا نفس عمیق بلند بکشی... نمیدانم شاید کمی سبک شدی و خودت را گول زدی و چند روزی یادت رفت چقدر تنها و بی کسی!

تا همین چند لحظه پیش هستی داشت توی دستهای تو متپید ولی نمیدانم صدای نکره ی نفس کدوم پدرآمرزیده ای چرت رویاهایت را پاره کرد و یهو نگاه کردی دیدی کف دستت بجز چند تا خط و چین و واچین چیز دیگری نیست!

دوباره باید شروع کنی به ساختن!

حتی اگر شده از چیزهایی که دوست داری دست بکشی...

 

گاهی آغاز ، راهی بجز پایان پیدا نمیکند!

 

۸۷/۰۴/۱۳
آسیه سادات بنیادی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی