فرزند صبح

نوشته های شخصی آسیه سادات بنیادی

فرزند صبح

نوشته های شخصی آسیه سادات بنیادی

فرزند صبح

طلبه ام. خدا را دوست دارم و اندیشیدن را، پرسیدن را، چشیدن را و جستجوهای همواره.
در این دفترچه، گاهی خودگویه های ذهنم را خواهم گذاشت. از دین و دنیا و حوزه و دانشگاه و زن و خانواده و ...

بایگانی
آخرین نظرات

"زنده" بودند!

پنجشنبه, ۶ تیر ۱۳۸۷، ۰۹:۲۶ ق.ظ

چهارشنبه برای یه نشستی دعوت شدم یه مدرسه ، تا برای دخترها از چیزهایی که باید بدونند صحبت کنم! همه شون مهاجر افغانی بودند .

یه مجموعه ای از خانمهای فعال در زمینه ی پژوهشهای اسلامی زنان افغانستان این مجموعه رو راه انداخته اند. از رفقای حلقه ی علمی حکمت هم هستند.

کلی تو خیابونهای پیچ در پیچ روح آباد چرخیدم و چرخیدم تا بالاخره با نیم ساعت تاخیر پیداش کردم.در یه ذره باز بود...بیشتر که بازش کردم فکر کنم دردش گرفت.. غیژ غیژ ...

ظاهرا باید میرفتم طبقه ی بالا ، جلسه همونجا بود. با زحمت فراوان سرو وضعشو درست کرده بودند. با کاغذ گراف (برا خیاطیه!!!) دیوارها رو پوشونده بودند! کار ابتکاری خیلی جالبی بود...

کف اتاق رو با موکت پلاسیده ای فرش کرده بودند! اگه روش ننشسته بودند نمیفهمیدم باید کفشامو در بیارم!زمین زیر موکت هم به طرز ناجوانمردانه ای میخ داشت!انگاری یکی قبلا زمینو شخم زده بود....

یه پنجره ای رو به صورت سمبلیک با آکاسیو و کاغذ نسوز درست کرده بودند گوشه ی دیوار ، که حس منو به شکل فجیعی دیوانه کرده بود... بخصوص اون فانوس زنگ خورده ای که گوشه ش آویزون کرده بودند... کاغذ گرافهای چسبیده به دیوار هم بدجوری به مخم چنگ میزدند....

از نمایشگاهی که تو سروش دیدم خیلی به نظرم هنری تر اومد اونهم کاملا کم هزینه!! فکر نمیکنم همه ی چیزهایی که اونجا بود ۲۰۰ تمن بیشتر پولش میشد!!

خلاصه در هجوم حس های تازه ای که از محیط بهم منتقل میشد نشستم روبروی دخترهای نوجوانی که از تمام چیزهایی که بالا گفتم حس انگیز تر بودند...

اول از هر چیز باید میگفتم که چه بلایی سر حس من آوردند! اینکه سرشار شده بودم از تازگی!!.. ونقطه ی اوجش رو در صفحه ی سفید وجود اون دخترها و لپهای گل انداخته و لبخند شاد و شنگولشون میدیدم...

همه ی حرفهایی که میخواستم بزنمو ریختم دور و راست رفتم ور دلشون نشستم! و گذاشتم با اونها موج بزنم!.... فرصت خوبی بود برای فهمیدن!

هر چند شاید کهنگی میبارید از سر و وضع ساختمون! اما هجوم تازگی درون آدمها به جرثومه ی فرسودگی شرایط ، رو با تمام وجود حس میکردم!

آدمها همینند... دقیقا همین هجوم همواره... رزم همیشگی... زندگی ورزیدن!... و دیگر هیچ!!

بعد از نشست بسیار پر هیجانی که با دخترای نوجوون داشتم ، از فرط کنجکاوی با خانم احمدی رفتبم طبقه ی پایین ببینم چه خبره!! ... جایی که اکثر کلاسهاشون اونجا برگزار میشد.... فکر کنم دیگه پول نداشتند کاغذ گراف بخرند دیوار های اونجا رو سر و سامون بدن!

کلاس درس!         کلاس درس!

 

پ. ن:

ترجیح میدم وقتی به آدمها فکر میکنم ، جایی فارغ از بحثهای سیاسی و اقتصادی براشون داشته باشم... بخصوص برای جوونترها!

۸۷/۰۴/۰۶
آسیه سادات بنیادی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی